جنایات و مکافات ـ داستایوفسکی

ما هر کسی را طوری می‌کشیم؛ بعضی از آنها را با گلوله، بعضی از آنها را با حرف و بعضی‌ها را با کارهایی که کرده‌ایم و بعضی‌ها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکرده‌ایم.

نویسنده: داستایوفسکی

بعضی ها - رویا شاه حسین زاده

رویا شاه حسین زاده نوشته بود:

بعضی ها را نوشتم ؛

شعر شدند!

بعضی ها را نتوانستم بنویسم ،

اشک شدند!

بعضی ها را اما ؛

نه

می شد نوشت

و نه

ننوشت!

آنها را فقط زیستم...

چقدر این حس آشنا بود برام خانم حسین زاده

عشق - ناشناس

هر چند عیان است ولی وقتِ بیان است

عشق تو گرانقدر‌ترین عشقِ جهان است

این عشق همان است که قیمت شدنی نیست

این عشق همان است که هم‌قیمت جان است

نویسنده: ناشناس

که تو را می فهمد - شهرام نصیری

ناله از دوری آن کن که تو را می فهمد
عشق خود صرف همان کن که تو را می فهمد
درد دل،شعر قشنگ،این همه احساس لطیف
به کسی این سه بیان کن که تو را می فهمد
نوجوانی و جوانی چو بهاریست به عمر
پای آن ، عمر خزان کن که تو را می فهمد
دل به هر بار غم و درد فرو می ریزد
به کسی پس نگران کن که تو را می فهمد
عاشقی سود ندارد به خدا من دیدم
پای آن یار زیان کن که تو را می فهمد
اشک وصل است به خون دل و آن شاهرگت
بهر آن اشک روان کن که تو را می فهمد
گر غمت خلق بدانند شماتت بکنند
پیش آن سرت عیان کن که تو را می فهمد
بگذار هر که دلش با تو نباشد برود
به کسی هی تو بمان کن که تو را می فهمد

نویسنده» شهرام نصیری

سخت است - رضا خادمه مولوی

سخت است بخندی و دلت غم زده باشد

هر گوشه ی پیراهن تو نم زده باشد

سخت است به اجبار به جمعی بنشینی

وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد

احوال من ای دوست چنین است که انگار

یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد

دور از تو شبیه م به یتیمی که به رویش

در جمع کسی سیلی محکم زده باشد

دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما

دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد

با این همه تا خرده نگیرند عزیزان

میخندم و هرچند دلم غم زده باشد

نویسنده: رضا خادمه

گمت کردم - فرشته امدادی

گمت کردم میون خاطرات روزهای خوب

گمت کردم میون خواب وبیداری و رویاهام

من از وقتی که نیستی اشک میریزم میونِ جمع

نمونده چیزی از من؛ هیـــچی؛ حتی غرورم هم

موقع واگذاری ترانه هام همیشه یه بار دیگه کل ترانه م رو میخونم بعد چشام رو میبندم و یه بندش میاد جلو چشمم. و همون بند انگار میشه قصه ترانه م. بگین بشنوم این کار رو دوست داشتید؟

تازه میفهمی - اصغر عظیمی مهر

روز سختی تازه میفهمی هوادار تو کیست
بی کس و درمانده وقتی میشوی یار تو کیست
مشتری وقتی که بسیار است ٬ سرگرمی ولی
در کسادی تازه میفهمی خریدار تو کیست
دست و پایت نه ، در آن روزی که قلبت بشکند
تازه در آن موقع میدانی مددکار تو کیست
هرکسی آید عیادت آخر شب میرود
تازه آن هنگام میفهمی پرستار تو کیست
میرسد روزی که اطرافت نمی ماند کسی
آن زمان پی میبری یار وفادار تو کیست
پیش پایت یک نفر خود را به آتش میکشد
تازه میفهمی که دهقان فداکار تو کیست
میروی یک روز از این شهر و می میرد کسی
تازه در آن روز میفهمی گرفتار تو کیست

نویسنده ؛ اصغر عظیمی مهر

احترام - غنی کشمیری

کس پیِ تعظیم ما

از اهل مجلس برنخاست

بهر پاس عزت،آخر

خود ز جا برخاستیم

نویسنده: غنی کشمیری

دلبستگی

دلبستگی، اون لحظه‌ست که دیگه فقط دوست داشتن کافی نیست.

یه چیزی عمیق‌تره،

یه جور ریشه زدن تو دل یه آدم، توی یه لحظه، توی یه خاطره‌ی خاص.

شبیه یه نخ نامرئیه که یواش‌یواش دور قلبت پیچیده، بدون اینکه بفهمی کی شروع شد.

دلبستگی، مثل عطر یه آدمه که حتی وقتی نیست، انگار حضورش رو هوا مونده.

مثل اون لیوان مخصوص چاییه که اگه قند نباشه، چاییت رو میخوریا ولی به دلت نمی‌چسبه.

یه وابستگی شیرین، نه از سر نیاز… از سر معنا.

آدم به یه سری چیزا دل می‌بنده، چون توشون یه تیکه از خودش رو پیدا می‌کنه.

چه میدونم ...

یه آهنگ،

یه پیامِ نصف‌شب،

یه نگاه خاص،

... حتی یه مسیرِ تکراری…

همه‌شون می‌تونن تبدیل بشن به چیزی که بی‌صدا می‌ره زیر پوست زندگی‌مون.

دلبستگی، فقط به بودنِ طرف نیست؛ به نوعِ بودنشه.

شایدم دلبستگی یه جور موندنه، حتی اگه فاصله باشه.

یه جور امید، حتی اگه خبری نباشه.

یه جور باور، حتی اگه دنیا بخواد خلافش رو ثابت کنه.

و سخت‌ترین جاش میدونی کجاست؟ اونجا که بدونی دلبستگی همیشه که به داشتن نیست…

گاهی فقط حواسِ دلت، یه جایی دورتر از تو جا مونده....

آرزو میکنم دلبسته ی چیزای خوب باشید و موندگار.

رویای سمی - فرشته امدادی

من عاشق اینم که وقتی صبح پا میشم

موهای خرماییت روی صورتم باشه

در حیرتم از اینکه با این حجمِ بیش از حد

دنیام چطور میشه تو آغوش خودم جاشه؟!!

بازم یه تیکه از یه ترانه جدیدم تقدیم به شما

غم و شادی - اشو

غم به شما عمق می‌دهد و شادی ارتفاع،

غم ریشه‌هایتان را گسترده می‌کند و شادی شاخه‌هایتان را.

شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود

و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند‌.

هر دو مورد نیازند

و هر چه درختی بلندتر شود همزمان ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شوند...

نویسنده» اشو

پاییز دلتنگی - فرشته امدادی

دنیام بی تو مثل پاییز زرد

هر برگ خشکی یک نشون از درد

پاییز و بارون، هر شب و هر روز

از روز قبل عاشق ترم می کرد

یه تیکه کوچیک از ترانه جدیدم....

وقت رفتن -وینکلر

یاد یه جمله افتادم از رمان وقت رفتن نوشته یوزف وینکلر:

دوست دارم ده سال دیگر زندگی کنم، آن‌وقت دیگر جهنم پر شده و من می‌روم بهشت.

برمان گردان دنیا - رویا شاه حسین زاده

برمان گردان دنیا

به روزگاری که هنوز

مردگان زیادی را

از نزدیک نمی شناختیم

مرگ

به اندازه ی بستگان دور همسایه

دور بود

به روزگاری که ترانه های حزن آلود

کسی را به یاد کسی نمی انداختند

عطرها

آدم ها را به یاد آدم نمی آوردند

و در هر گوشه ی این شهر

خاطره ای که پوست دل را بکند

کمین نکرده بود...

نویسنده» رویا شاه حسین زاده

ناخوشم - پویا جمشیدی

ناخوشم، مثل شعرهای خودم

تلخم از بغضهای تکراری

خاطراتی که روز و شب شده‌اند

قرص هایی برای بیداری

نوشته پویا جمشیدی

سو و شون - سیمین دانشور

ما غیر از آرزوهای بزرگ تقصیری نداشتیم.

برگرفته از کتاب سو و شون

آدم واقعی - فرشته امدادی

انسانیت، شاید یه کلمه‌ی ساده باشه، ولی تهِ تهش، معنای زندگیه.

یعنی یه چیزی فراتر از اسم و رسم، مدرک و مقام…

یه جور صدا توی دل آدم که وقتی دردِ کسی رو می‌بینه، نمی‌تونه بی‌صدا بمونه....

کمک کردن، همیشه یه کار بزرگ و پر سر و صدا نیست.

گاهی فقط شنیدنِ حرفای کسیه که همه نشنیده گرفتنش

گاهی دست گذاشتنه روی شونه‌ی یکی که داره زیر بار تنهایی خم می‌شه، و گفتنِ یه جمله‌ی ساده: "من هستم."

آدمیزاد با مهربونی معنا پیدا می‌کنه.

شاید گرفتنِ یه دست،

شاید پاک کردن اشک از چشمِ کسی که حتی خودش یادش رفته کی آخرین بار خندیده.

شاید دادنِ یه لقمه نون، نه چون زیاد داریم، چون نمی‌خوایم کسی گرسنه بمونه.

آدم واقعی، اونیه که وقتی می‌تونه رد شه، می‌ایسته.

وقتی می‌تونه بی‌تفاوت باشه، دلش نمی‌ذاره.

آدم واقعی اونیه که از درد بقیه فرار نمی‌کنه،

حتی اگه کاری از دستش برنیاد… بودنش خودش یه مرهمه.

انسانیت یعنی ببینی، حس کنی، بجنبی.

نه به‌خاطر تعریف، نه برای تشکر؛ برای این‌که ته دلت یه چیزی می‌گه:

"تو برای همین اومدی… برای این‌که یه تیکه از سختی دنیا رو از دوش یکی برداری.".

دلتنگی -  فرشته امدادی

چیزی از دلم نمونده، غیرِ این دیوونگی

قول میدم برگردی اینبار، بشه هر چی تو بگی

هی بهت فکر میکنم، دلتنگ تر میشم برات

هر نفس بی‌تو یه مرگه، پشتِ اسمِ زندگی

یه جهان خوابیده اما، چشم من بیداره

عشق یوقتایی یه حسی مثل یه آزاره

پیش تو آرومم اما، تو خودم آشوبم

همدمم بی تو فقط، پاکتای سیگاره

همیشه درگیر شدن بهترین راه حل نیست - وین دایر

اگر به دری برخوردید که سراسر قفل است قبل از آنکه به فکر باز کردن قفل ها بیفتید از خودتان بپرسید: آیا درب دیگری وجود ندارد؟

همیشه درگیر شدن بهترین راه حل نیست.

نویسنده: وین دایر

آجر به آجر ساختیم

هیچ‌چیز از پیش آماده نبود...

نه سقفی، نه دیواری، نه آینده‌ای قطعی.

ما نه از ثروت شروع کردیم،

نه از رفاه.

از دلِ بی‌چیزِ دو آدمی شروع کردیم

که حتی از هم هیچ شناختی نداشتند...

تو بودی و من،

با دست‌های خالی، با دل‌های پر.

دل به دل، دست به دست،

آجر به آجر، رویاها را چیدیم.

اشک ریختیم، خندیدیم،

زمین خوردیم و دوباره ادامه دادیم.

و حالا که ایستاده‌ایم روی تکه‌زمینی از آرامش،

می‌دانم...

این زندگی را نخریده‌ایم،

با عشق ساخته‌ایم

نه حاصل شانس بود، نه معجزه...

حاصل عشقی‌ست که بلد بود بسازد،

نه بسنجد.

آرامشی شبیه تو

تقدیم به همسرم
که برای موفقیت‌هایم پله بود،
برای خستگی‌هایم تکیه‌گاه،
برای شادی‌هایم شریک،
و برای غم‌هایم پناهی بی‌قید و شرط.
و نه فقط هم‌راه زندگی من،
که خودِ زندگی من است...

دوستت دارم…
نه با هیاهو، نه با وعده‌های بلند.
دوستت دارم، آرام…
مثل طلوعی که بی‌صدا همه‌چیز را روشن می‌کند.

عشق برای من قصه‌ی فرار نیست، پناه است.
آغوشی‌ست که دنیا را از من نمی‌گیرد،
بلکه خودش را به دنیای من اضافه می‌کند.

با تو، امید معنای دیگری دارد؛
نه یک وعده‌ی دور،
که همین لبخند توست،
همین چای نیم‌خورده‌ات،
همین پیاده‌روی‌های کوتاهِ بی‌مقصدت.

دوست داشتنت یعنی باور کنم هنوز هم می‌شود ساخت،
می‌شود ماند،
می‌شود ترسید اما باز هم قدم برداشت…
یعنی با وجود تمام زخم‌های دیروز، هنوز قلبی هست که بلد است بتپد.

تو آمدی،
تا یاد بگیرم عشق قرار نیست همیشه پرهیجان و طوفانی باشد،
گاهی فقط کافی‌ست کسی باشد که کنار تو بنشیند،
و بی‌آن‌که چیزی بگوید،
تو را بفهمد.

ما قرار نیست کامل باشیم؛
اما می‌توانیم کنار هم،
تکه‌تکه‌های شکسته‌مان را کنار هم بچینیم
و چیزی شبیه عشق بسازیم،
شبیه خانه‌ای که در آن، امید از پنجره بیرون نمی‌رود.

دوستت دارم و این ....

نه یک جمله‌ی تکراری‌ست،

بلکه خلاصه‌ی تمام آن چیزی‌ست که نتوانستم با واژه‌ها بگویم.

دلتنگم

دلتنگم

از آن دلتنگی‌هایی که نه با دیدار التیام می‌گیرد، نه با اشک فرو می‌نشیند.

دلتنگم برای لحظه‌ای که هنوز نیامده،

برای نگاهی که شاید هرگز باز نگردد،

برای صدایی که میان هزار سکوت گم شد و دیگر پاسخی نداد.

دلتنگی‌ام شبیه ریشه‌های درختی‌ست که بی‌خاک مانده،

بی‌پناه در دل صخره‌ها پیچیده و باز هم زنده است؛ نه به امید باران، بلکه به خاطره‌اش.

کاش می‌شد دلتنگی را مثل نامه‌ای تا زد و گذاشت گوشه‌ی کشویی که هرگز باز نمی‌شود...

کاش می‌شد رفت به جایی دور، دورتر از خاطره، جایی که نه هیچ اسمی شبیه تو باشد و نه هیچ خیابانی شبیه قدم‌هایت.

اما حقیقت این است: بعضی دلتنگی‌ها، خودشان وطن‌اند. می‌مانند، نفس می‌کشند، پیرت می‌کنند… بی‌آن‌که بخواهند دست از سرت بردارند.

ادامه نوشته

پدربزرگ قوی من

رفتی...
و با رفتنت، چیزی در من برای همیشه ساکت شد.
پدربزرگ…
تو فقط بزرگِ خانواده نبودی، خودِ اقتدار بودی، خودِ صبوری.
سال‌ها درد را در آغوش کشیدی و به ما لبخند بخشیدی.
بی‌صدا جنگیدی، بی‌ادعا ماندی، بی‌توقع رفتی…
و حالا من مانده‌ام با خاطرات خوب روزهای بودنت
و

دلی که نمی‌داند چطور نبودنت را باور کند....

روحت بلند، خاطرت همیشه با من

پدربزرگ قوی من