متنی قابل تامل از مرتضی برزگر

جنازه را که توی قبر می‌گذارند، باید یک نفر مَحْرم برود آن تو، دست بگذارد روی دوش راست و چپ میت، آرام آرام تکانش بدهد و بگوید: اِسْمَع یعنی بشنو. اِفْهَمْ؛ یعنی بفهم. بعد چیزهایی به مرده بگوید که گوش کند و بیاموزد و یادش بماند.  اعتقاد بر اینست که این کالبد بدون جان، این تنِ سرد خشکیده، این اندامِ برهنه‌ی پیچیده لای کفن سفید، هنوز می تواند ببیند و بشنود و به‌خاطر بسپارد.

این‌ها از یک سو، از سوی دیگر، حال آن آدمیست که باید پا بگذارد توی قبر؛ با ترس و دلتنگی. لمس صورت سرد و نم دار جانان بی‌جان، عجیب ویران کننده است. از همان ثانیه اول که می‌گویند بفرمایید آقای مَحْرم، تشریف ببرید داخل قبر؛ تلقین بخوانید، تا بعد که پاهایت را می‌گذاری دو طرف دیواره گور – و نمی دانی فرو می‌ریزد یا نگهت می‌دارد - و آن لحظه که آرام خودت را خم می‌کنی تا کف دستت برسد به شانه‌های تازه گذشته، هر ثانیه‌اش، هر لمسش و هر تکانش، تجربه هزار بار مردن و دفن شدن و دوباره زنده شدن است. 

آدمی که می‌رود توی قبر، هیچ گاهِ دیگری بیرون نمی‌آید. حتا آن لحظه‌ای که دستش را می‌گیرند و می‌کشند بالا، کس دیگری از گور خارج می شود. آدمی که موی کنار شقیقه‌هایش، سیاه بوده و حالا جوگندمی شده.

این‌ها را نوشتم که بگویم این چیدمان غریب و ویران کننده کلمات داستان‌ها، این تکرار بی پایان بازگشت به گذشته، و این دست گذاشتن روی صورت و قلبِ نداشته‌ها و خوابیدن بر بستر دلشوره‌های پیش از این، کم از پا گذاشتن توی قبر نیست. 

ماها نمی نویسیم برای لایک، برای مرحبا، برای دیده شدن. می‌نویسیم چون امید داریم. امید داریم که این مرده هشیارِ توی قبر، این کالبدِ ترسیده از فشار و عذاب و این باور آرزومند و مشتاق بازگشت به زندگی، بفهمد و بداند. هی دست می‌گذاریم روی شانه‌هایش. با قصه‌هایمان می‌گوییم: اِسْمَع. 

یعنی بشنو و با همسرت، رفیقت، آشنایت درست رفتار کن ای فلان بن فلان. خودمان را می‌خوریم و غُصه‌مان را می‌ریزیم لای کلمات که اِفْهَم ، یعنی رفیقِ جان‌ها، قدر پدر و مادر و فرزندهایتان را بدانید. و تماشا کنید ما را. خیره شوید به ماتم‌مان وقتی نوشته‌ی نستعلیق روی قبر را می‌خوانیم که: آرام‌گاه پدری دلسوز و مادری مهربان. 

و می‌خواهیم توی گوشتان بگوییم که دوست داشتن حق است. دیوانگی کردن حق است. رستاخیز حق است. و دوست داشته باشید یا نه، ان‌قدر تکانتان می‌دهیم تا بیدار شوید. 

که اَنَّ الْمَوْتَ حَقُّ وَ اَنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ.

نویسنده مـــــــــــــــــرتضی برزگر

شوق محال _استاد فریدون مشیری

گاهی میانِ خلوتِ جمع 
یا در انزوای خویش 
موسیقیِ نگاهِ تو را گوش می‌کنم

وز شوقِ این محال 
که دستم به دستِ توست
من جای راه رفتن پرواز می‌کنم ...!

استاد فریدون مشیری

برای تو_ مهتا زیانک

نميشود كه همين جورى هرچه به ذهنم آمد براى تويى كه هيچگاه از نزديك نديدمت، بنويسم؛

بايد شب ها بيدار ماند و فكر كرد كه تو چه شعرى را بيشتر دوست دارى،
 بايد پنجره را باز كرد و منتظر بوى عطر تو ماند، بايد كلمات را هزار بار اين ور آن ور كرد و چشم ها را بست و حدس زد كه تو چگونه عاشق تر ميشوي،
 بايد اين پازل هزار تيكه را تكميل كرد درست مثل يك دختر نابينا

نویسنده مهتا زيانک

تو شیفتگی _ علی سلطانی

از آن زمانی که برای تو مینویسم
نویسنده ی مورد علاقه ی خودم شده ام
و این خود شیفتگی نیست
تو شیفتگی ست!

نویسنده؛ علی سلطانی

دوست داشتن اتفاقی نیست _ آناهیتا محلفی

دوست داشتن " اتوماتیک " رخ میدهد !

قلبِ آدم فقط یکبار برای دوست داشتن تند میزند ...
اگر از آن بگذری ، مطمئن باش قلب به خواستِ تو بعدها تند میزند اما از ته دل نیست ...
قلبِ آدم
فقط یکبار برای دوست داشتن تند میزند .
قلبِ " اتوماتیک " مان را به تنظیماتِ " دستی " تغییر ندهیم ...! 

نویسنده: آناهیتا محلفی

تلنگر_سید حسن صفایی

اوضاع بدتر می شود آهسته آهسته

مانند محشر می شود آهسته آهسته

این روزها تا موقعی ڪه انتخابات است
ارباب، نوڪر می شود آهسته آهسته

آقای آقا زاده چون محتاج رای ماست
با ما برادر می شود آهسته آهسته

تا می توانی ڪار پیدا ڪن در این مدت
چون ڪار ڪمتر می شود آهسته آهسته

هر مشڪلی داری بگو تا فرصتش باقیست
چون گوش ها ڪر می شود آهسته آهسته

نفت آمده بر سفره ما با شلنگی ڪه
پیوسته لاغر می شود آهسته آهسته

دلخوش نباش اصلا ڪه شیر از گاو می دوشی 
چون گاو شان نر می شود آهسته آهسته

قشر ضعیفی ڪه شده امروز نور چشم
برگ چغندر می شود آهسته آهسته

هربار میگویند در این دوره دشت لوت
 مانند بندر می شود آهسته آهسته

فردا ڪه می آیند می بینیم وضع شهر
از پیش بدتر می شود آهسته آهسته

وقتی دروغی را هزاران بار می گویند 
بالطبع باور می شود آهسته آهسته

چون قیمت اجناس چندرغاز پایین رفت
ده ها برابر می شود آهسته آهسته

فردی ڪه بود از ما مسلمان ها مسلمان تر
یڪ دفعه ڪافر می شود آهسته آهسته

یڪ سیل برمیخیزد از زیر همین مردم
چون جایشان تر می شود آهسته آهسته

از هر طرف هی باد پشت باد می آید
هی غنچه پر پر می شود آهسته آهسته

وقتی خرش جفتڪ زنان از روی پل رد شد
حاتم ستمگر می شود آهسته آهسته

ای هموطن چشمان خود را باز کن آخر 
خرگوش هم خر می شود آهسته آهسته

با این شرایط  ذڪر این مردم زبانم لال
الله اڪبر می شود آهسته آهسته

البته حافظ گفته خیلی غم نباید خورد
اوضاع بهتر می شود آهسته آهسته


نویسنده: سید حسن صفایی

جمعه‌ها را باید قاب گرفت - علیرضا اسفندیاری

جمعه‌ها را باید قاب گرفت!
درست مثل همان عکس های قدیمی و خاک گرفته ی روی دیوار.
انگار جمعه ها ماندگار ترین روزهای آفرینش اند...
تلخی ها و شیرینی هایش، قاب می شود و می چسبد به دیوار خانه ی دلت.

مثل لبخند های مادر بزرگ در آن عکس قدیمی.

یا مثل گریه های من در آغوش مادر ، که با دیدنش در عکس های قدیمی، همیشه لبخند می زنم.
مرد و زن هم ندارد... 

جمعه ها باید کسی را داشته باشی که تو را در آغوش بکشد!

جمعه ها را باید عاشقانه گذراند؛ 

تا غروبش دلگیرت نکند. 

 

نویسنده: علیرضا اسفندیاری
 

روباهی در روستا - فرهاد هادی

شاید راه گم کرده بود، یا شاید از پی تکه نانی آمده بود، شاید هم از سوز سرما پناه آورده بود، آخه زیاد بزرگ نبود، شاید هم بچه بود، چون حتی یاد نگرفته بود چنگی بزند و دندانی نشان دهد تا از خودش کمترین دفاعی بکند، چه رسد به آنکه آدمی را آزار رسانده باشد.
ولی هرچه بود خیلی شبیه آن روباه تو داستان “شازده کوچولو” بود شک ندارم خودش بود. همون روباه زیبای تو گندم زار، همون که مسافر کوچولو را دلداری می داد.


این بار شاید آمده بود تا شازده کوچولو های آبادی را پند دهد، به بچه های روستا بگوید: “این آدم بزرگا راستی راستی چقدر عجیبند!” آمده بود تا به بچه ها بگوید: “باید اول منو اهلی کنید بعد با هم بازی کنیم” آخه نمی دانست آدمی خود محتاج اهلی شدن است! او که نمی دانست همین “آدم بزرگ”های بدجنس قبلا به بچه ها یاد داده اند که روباه نماد حیله گری و فریبکاری است! بیچاره از کجا بداند اینجا مثل تو اون کتاب نیست که روباه نماد عشق و دوستی باشد. از کجا بداند امروزه آدم ها سر هم را می برند تا چه رسد به گوش روباه!


آری آدمها،همین موجودات دوپا، که هیچ چهارپایی ازدست شان در امان نیست! گرفتندش کمندش کردند همه گردش آمدند، کودکان را هم به نظاره آوردند، دوربینها را روشن کردند، در میان خنده های خود چرخاندنش، دستش انداختند، دستهایش را بلند کردند، گوشهایش را بریدند، زجر کشیدنش را خندیدند! ، دمش را بریدند، زجه زدنش را به سخره گرفتند! گوشهایش را بریدند تا به صدای نحیف سرزنش در جمع گوش نداده باشند، دمش را بریدند تا به کودکان خود بیاموزند در این عصر حقارت و ضعیف کشی بهتر آن است دم شیر را بوسید و دم روباه را برید!!


آری فیلم غم انگیز روباه روستای “شختان” و کارگردان نامحترم آن که گویا شورای آبادی هم هست،تنها یکی از آن هزاران داستان بیرحمانه ای است که آدمی خلق می کند و ما تنها تعدادی اندکش را به لطف گوشی موبایل باخبر می شویم. دیدن پایان این فاجعه ممکن نیست اما حدسش آسان است؛

روباه با زجر و درد می میرد! کودکان ده درسی فرا می گیرند! شاهکاری تولید می شود! فیلمی تکثیر می شود! جنایتی عادی می شود! و قهرمان داستان ما نیز چاقویش را تا سکانس بعدی در جیب می گذارد و به میانجیگری و مشاوره مردم می پردازد! لابد از رحم و گذشت و عطوفت هم می گوید! شب نیز هنگام دیدن اخبار جنایات داعش آنها را لعنت می کند و نفرین می فرستد! درخیالش هم خود را چنان پاک می داند همچون آفتاب!


نویسنده: فرهاد هادی

نامه‌ای به امیدواری خودم - محمد عباسپور

سلام عزیزم

دنیا با تمام گستردگی اش شاید برای جادادن دلتنگی‌های ما کوچیک باشه
اما دل ما با تمام کوچیکیش تحمل تمام بزرگی‌های دلتنگی رو داره
امیدوارم دل بزرگت و دریاییت و همچنین رویاییت سرشار از شادیها باشه و از عشق آکنده 
و
لبخند زیبات
 بر لبان آوازه‌خوان زندگی
هماره نغمه‌های شاد بسراید

 آرامش تو باید بیشتر برای شناخت آدمها باشه و نه قضاوت کردن آنها 
چون در پس هر قضاوتی دچار یک تردید ناخودآگاه می‌شی که نکنه اشتباه کرده باشی

 نگاه نظاره‌گر تو باید تشبیه 
 یورش موج به ساحل باشه که با تماشاش  قضاوت نکرده و بذاری پس از برخورد به ساحل و برگشت ببینی داخل اون همه کف و سرو صدای گاها دلنشین چی نهفته س
  شاید مرواریدی 
یا شاید
 قصه نوشته شده اسیری در جزیره تنهایی در درون شیشه‌ای
 و شاید فقط غلتیدن ماسه‌های شاکی باشه که هی باید بیآن و برن
 بی اراده و....
و این تویی ایستاده بر ساحل آرامش و در جستجوی خویش که بشناسی خود را
و زندگی ترا خواهد یافت و تو آدمها را

که می‌رویانی در دل آنها
خویش را
امیدوار  باش  امیدواری‌ام 

نویسنده: محمد عباسپور

نباید زندگی را زیاد جدی گرفت - کیومرث مرزبان

مثلاً همان سربازی که قصه‌اش را در فیلم سینما پارادیزو شنیدیم...
سربازی که عاشقِ دختر پادشاه شده بود. دختر پادشاه گفت:  اگر صد شب پایین پنجره منتظرم بایستی با تو ازدواج می‌کنم...
سرباز نود و نه شب منتظر ماند. سختی‌ها و سرما و دردهای بسیاری را تحمل کرد و در نهایت شبِ نود و نهم رفت...
هیچ‌کس نفهمید چرا رفت...اما رفت...
دختر پادشاه فکر می‌کرد صد شب را می‌ایستد، اما همه‌چیز آنطوری که دختر پادشاه فکر می‌کرد پیش نرفت...

مثلاً عاشقی که روزها منتظرِ معشوق بود و نیامد. و معشوقی که یک‌روز عاشق شد و آمد و عاشقی که معشوق شده بود رفته بود و دور شده بود....

مثلاً فرهاد. فکر می‌کرد اگر کوه را بکند همه‌چیز خوب می‌شود و به شیرین می‌رسد و ... اما فکرش را هم نمی‌کرد یک روز خسرو سرش کلاه بگذارد و خبرِ دروغِ مرگِ شیرین را به او برساند و تیشه به ریشه‌اش بزند...

مثلاً مادری که روزها منتظرِ خبری از فرزندش بود . و درست فردای رفتن‌اش از دنیا، سر و کله‌ی فرزند پیدا شد...

مثلاً تاکسی‌ای که هر چه منتظرش بودیم نیامد و وقتی که پیاده رفتیم آمد

مثلاً غذایی که حاضر نشد و از سرِ گشنگی به نان و ماست رو آوردیم و وقتی که سیر شدیم حاضر شد

مثلاً لباسی که تنِ‌مان نرفت و وقتی که سلیقه‌مان عوض شد اندازه‌مان شد 

مثلاً نامه‌ای که ارسال شد و نرسید و وقتی که طرف خانه‌اش را عوض کرد رسید و ....


همه‌ی این‌ها نشان می‌دهد که نباید زندگی را زیاد جدی گرفت...
اما می‌دانی رفیق... زندگی خیلی عوضی است...چون با او شوخی هم نمی‌توان کرد... تنها کاری که می‌توان کرد این است که به صدای سازش گوش کرد و تا حدِ توان با آن رقصید و گذاشت و گذشت

نویسنده: کیومرث مرزبان

بر شاخه ی درخت شما هم بهار نیست؟!! - مریم آرام

امشب که بغض دارم و شور سه تار نیست
از من به جز نوشتن شعر انتظار نیست!
 
شل میکنم فقط گره ی روسریم را
از بغض لعنتیم که راه فرار نیست!
 
شومینه روشن است و تعجب نمیکنم
وقتی به این هوای بهار اعتبار نیست!
 
لم می دهم که بشنوم اخبار روز را
وقتی دلم برای کسی بیقرار نیست!

این پرده را کنار بزن تا بگویمت
در باغچه، نشانه ای از برگ و بار نیست
 
باید بپرسم از همه ی مردمان شهر
بر شاخه ی درخت شما هم بهار نیست؟!!
 
نویسنده: مریم آرام

دنیای مجازی

هر سلامے را خداحافظے در پے است و 
هر شروعے را پایانے...
مدتہاست کہ نوشتن روے دیوار مجازے را آغاز کردیم...
گاهے یواشکے نوشتہ هامون مخاطب داشت و
هر روز مےنوشتیم بہ این امید کہ مخاطب نوشتہ هایمان و یا دوستانمان دلتنگےهایمان را بخوانند و حال و روزمان را بدانند...

گاهے نوشتیم کہ عشقمون را ثابت کنیم
گاهے نوشتیم تا شادےمون را قسمت کنیم 
گاهے نوشتیم تا همدردے بیابیم براے غصہ هامون
گاهے نوشتیم براے ثبت عقایدمون
گاهے نوشتیم براے همدردے کردنمون
گاهے براے شنیده شدن !
گاهے براے دیده شدن !
گاهے براے خالے شدن !
تا بگوییم من و تو احساسمان مشترڪ است و 
این وجہ اشتراڪ را جملہ اے زیبا بہ تصویر مےکشید
یعنے من و تو در یڪ لحظہ ما شده ایم !

گاهے نوشتیم براے خاص ترین مخاطب هاے دنیامون !
کسانے کہ حتے نفہمیدند و بعد از این هم شاید هرگز نخواهند دانست کہ چقدر برایمون خاص بودند !

گاهے پنہان کردیم بغض هاے شبانہ مون رو
لابلاے تڪ تڪ کلماتے کہ نوشتہ شد...
گاهے دقیقہ ها را گذراندیم تا زندگےمون رو در یڪ جملہ خلاصہ کنیم و دردشو رو این دیوارها بہ تسکین برسونیم...
در این دنیاے مجازے مےنوشتیم تا از حقیقت هاے آزار دهندهء دنیاے واقعےمون دور باشیم
اما گاهے مجبور مےشدیم در این فضاے مجازے هم تظاهر کنیم !
تظاهر بہ خوب بودن
بہ شاد بودن
بہ آرام بودن
گاهے تظاهر کردیم تا دل دوستانمان آرام باشد...
و گاهے در میان نوشتہ هامون خدا را گم مےکردیم و چقدر پریشان و کلافہ بودیم !
و گاهے کہ با یاد او آغاز مےکردیم
چقدر پُر امید مےشدیم !

و حال تو اے دنیاے مجازے
قسمتے از زندگے ما رو همراه خودت دارے !
اشڪ ها و لبخندها...
دلتنگےها و شادےها...
دردها و غصہ ها...
یڪ روز با تو شروع کردیم...
و هر لحظہ ممکنہ با تو وداع کنیم.
و با این کلمات بنویسیم؛
جان شما و جان خاطره هامان...